دوچرخه ی عزیز من

خرید بک لینک
امروز تولد دوچرخه جانم است. دوچرخه ویژه نامه ی پنج شنبه های روزنامه ی همشهری است و امروز ۱۵ دی تولدش است. واقعیت را بگویم نمی دانم تولد چند سالگی اش است و حوصله ی سرچ کردن هم ندارم. دیروز که از دکه ی سر کوچه ی مسیر دانشکده روزنامه همشهری را خریدم اصلا فکرش را هم نمی کردم دوچرخه جانم نوشته ای را که از سر دلتنگی و دوری برایش فرستادم چاپ کند البته همراه عکسی که برایش فرستاده بودم. عکس را زیر سانسور بردند و مرا از عکس حذف کردند.فقط لیوان هدیه ی دوچرخه جان به من در عکس معلوم بود و کتاب قطار شبانه ی لیسبون.

دیروز اینستا از زیر فیلتر جان سالم به در برد. حالا بدون نیاز به lante و psiphone و هزار و یکی دیگر وارد این شبکه ی مجازی دوست داشتنی می شوم و دوباره با هدی به دور دنیا سفر می کنم. دوباره عکس های زیبای نشنال جغرافی را می بینم و حیرت می کنم از جهان زیبای اطرافم.

صدای اذان می آید. پنجره ی اتاق باز است و این صدا هم از بیرون و هم از بلندگوی طبقه مان در کل اتاق می پیچد. اویل اذان ناگهان دلم گرفت از روزی که شاید از این کشور بروم و دلم بدجور تنگ شود برای پیچیدن این صدای ناب در کوچه و خیابان.

صبح با مامان تصویری صحبت کردم. بدون احتساب امروز و روزی که در قائمشهر خواهم بود ۱۸ روز دیگر می روم. تا دو هفته هم شیراز نخواهم بود و مطمئنم که دلم برای این شهر دوست داشتنی کلی تنگ خواهد شد اما حالا مرا خیالی نیست جز خیال دیدار دوباره ی تک تک گوشه های شهرم.

تا چهارشنبه امتحانی ندارم. دو تا از امتحانات را هم دیروز و پریروز دادم، کامپیوتر و آزمایشگاه شیمی.

دلم می خواهد همان رودابه ی سابق شوم. رودابه ای که نمازهایش را می خواند، شب ها رادیو گوش می کرد، گلدوزی می کرد، کتاب می خواند و کتاب می خواند و کتاب می خواند. درس می خواند و خسته می شد و دلش تنگ می شد برای کتاب خانه هایی که فاصله اش با آن ها تنها دیواری بود که میان اتاق خودش و خواهرش کشیده بودند. دلم همان رودابه را می خواهد.

خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 8:04

صفحه بندی