کوچه های تاریک زندگی

خرید بک لینک

بی قرارم. سر هیچ چیز بند نمی شوم. نمیتوانم سرم را به چیزی گرم کنم. دلم آرام ندارد. دنبال آرامش میگردد ولی پیدا نمیکند. به هر دری میزند ولی هیچ به هیچ. جانم دارد می رود و دستم به هیچ جا بند نیست.

جانم هزار سال از من دور بود و لحظه ای آمد و حالا دوباره دور خواهد شد. دردم را به کی بگویم؟ هیچ کاری آرامم نمیکند. بی طاقت شده ام. از فردا میترسم. از گذر این دم های آخر خیلی میترسم. چطور این قدر تند گذشت؟ این روز ها عین برق رد شدند.

تنها می شوم. میدانم که تک تک کوچه و خیابان ها خفه ام میکنند. این اتاق خفه ام میکند. دلتنگی خود خفگی ست. نمیخواهم. نمیخواهم تنها بشوم. زندگی از من دور میشود. گناه ما چه بود؟

ساعت ١٠ شب است. امروز دوشنبه بود. فقط سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه ی سوزناکم باقی مانده. آه.

دلم طاقت نمی آورد. باورم کن.

خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 20:14

صفحه بندی