خیلی خستهم. ساعت سه و یازده دقیقهست. چشمهام بینهایت خواب میخواد اما مغزم بیداره و اذیت میکنه. درسها، صداها، کارها تو سرم میپیچه. دیروز تولد سارا بود. حس میکنم حتی نشد درست و حسابی تو ایمو حرف بزنیم و از تولد با هم بگیم. روزمرگی اینجاست که یقه ی آدم رو میچسبه انقدر که وقت نداشته باشی عزیزترین ِ جانت رو وقتی نمیتونی ببوسی، بغل کنی به جانت بکشی حداقل یه دل سیر باهاش حرف بزنی... اونم وقتی تمام وجودم دلش نمیخواد سر هیچ صحبتی رو باهاش قطع کنه. هیچ تماسی رو تموم کنه.
آدم های دنیا نمیدونن دیروز تولد سارا بوده و باید بذارن با هم باشیم، پیش هم باشیم و حداقل نه، مصیب پشت مصیبت رو دوش مون نندازن. انقلاب و سمینار و بانک خون... درس های این ترم بیشتر از اینکه درس باشن عذاب و شکنجه شدن و حس میکنم پیرمون کردن.
دیروز تولدت بود ولی من نتونستم هیچی تو شیزوکو بنویسم اما نامهی تولدت محفوظه و تو چمدونه. میخوام با دستهای خودم به دستت برسونمش... نمیدونم روز تولدت آرزویی کردی یا نه. من خیلی به آرزوی تولد معتقدم. شاید مسخره و بچگانه به نظر بیاد. نمیدونم. الان بینهایت خوابم و تو خواب با چشمهای نیمه باز تایپ می کنم. سارا بینهایت دوسِت دارم و این شکنجه هرچه زودتر تموم بشه بیام بغلت. دلم بوی تنت رو میخواد آروم بگیره. امروز بارها گریه کردم همین الان هم فکرش رو میکنم اعصابم خرد میشه ولی بیخیالم. آدم گاهی از فرط ناباوری درمانده میشه. کاش همهی درماندگی ها به مسخرگی ثبت نشدن نمرات یه درس مزخرف بود. چقدر پرت و پلا نوشتم. عاشقتم دخترجون
*کی گفته توی چشمات شب یلداست؟
خوشحالم خیلی...ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 172