پایانِ باز

خرید بک لینک
دلم میخواهد بعد از مرگم مرا در ییلاقمان دفن کنند. در تپه ی سید رحیم. تپه ای که دقیقا روبروی قبله کوه است و جنگل. یاد ییلاقمان که می افتم بدجور دلم تنگ می شود اما حالا بغضی که کرده ام نه به خاطر دوری و دلتنگی که به خاطر شهادت ۳۲ سرنشین کشتی نفتکش سانچی است. کاش لااقل اجسادشان بر می گشت هر چند که باز هم دردی دوا نمی کرد. قبل تر ها دلم می خواست مرگم در دریا باشد اما دیگر چند وقتی است که فهمیدم دریا معشوق بی رحمی است. معشوقی که اگر تو را برای همیشه بخواهد باید دنیایت را به پایش بریزی. پارسال در مجله ی داستان همشهری خاطراتی خواندم از ماهیگیران خزر. ماهیگیری گفته بود خواهرزاده اش هم مثل خودش ماهیگیر بود یک روز که به دریا می رود غرق می شود و جسدش هم پیدا نمی شود تا اینکه چند وقت بعد تور را که به آب می اندازد جسد خواهرزاده اش بالا می آید. دریا ماهی می دهد و جایش آدم می گیرد. معامله ی بدی است خیلی بد. غرق شدن کشتی سانچی، سوختنش روی آب، گریه ی مادران ایرانی برای داغ پسرانی که فقط دو سه سال از من بزرگتر بودند تقصیر دریا نیست. اتفاقات بد روی آب تقصیر دریا نیست. شاید اصلا نباید دنبال مقصر گشت چون این هم می گذرد مثل باقی اتفاقات بدی که گذشتند و بدون مقصر هم گذشتند. شاید هم نه،  باید بگویم تقصیر همان دریاست، دریا بی پناه ترین و آرام ترین گوشه ی این کره ی آبی بدون گوشه است.

خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 168 تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1397 ساعت: 14:05

صفحه بندی