باید بنویسم چون این تنها نماد زنده بودن من است. نماد برافراشتهای از پیکار پیروزمندم. نماد وفایم به عهد.
آه. شانزده ساعت از بیست و سوم مهر گذشته. دیر کرده ام؟ نمیدانم. آخر نمیدانم کسی منتظرم بوده یا نه. اما من آمدهام در بزنم، شاید کسی از گوشهی گردگرفتهی خانه، در را باز کند. شاید کسی بغلم کند و مهمانم کند به مهر.
امروز باید برویم و خیابان های شیراز را یکی یکی از صحنه ی زیبای دوستداشتن پر کنیم. باید همهجا باشیم. دهانمان را شیرین کنیم و من از برق چشم های قشنگت، وقتی هدیهات را میگیری کیف عالم را ببرم. امروز باید از آن کوچه پس کوچه هایی بنویسم که سال نود و هفت نوشته بودم.
امروز باید جلوی باغ عفیف آباد کیک بخوریم و در تاریکی غروب، از شادی و خستگی هایمان عکس بگیریم.
امروز باید بِدَویم، باید بخندیم، باید پرواز کنیم، باید هرچه قشنگی در عالم هست، در پیالهی روحِ جوانمان بریزیم و سر بکشیم.
شاید امروز دلت گرفته باشد. ولی من اینجا هستم و همهی این ها را مینویسم چون برایم با ارزش و عزیز هستی. مطمئنم که این "بیست و سه" ها فراموش نمیشوند.
از این راه دور و این قلب نزدیک، به آغوش میفشارمت و هزار بار میبوسمت. یک بار دیگر مینویسم که این آخرین آرزوی من است.
راه خانه را بلدی اما قبل از رسیدنت، خبرم کن. میخواهم دنیا را پر از شکوفه های سیب کنم.
به رسم اولین نوشته، تولدت مبارک نفس شیرین.
ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 56