شیزوکو ، دستت را به من بده؛ وقت رفتن است.
آفرین، قرار نبود تا اینجا پیش بیایی. قرار بود فقط بنویسی، حتی اگر شیزوکویی نباشد. قرار نبود با احساساتت، آن هایی که تو را میخوانند بیازاری. قرار نبود غصه دار تر شان کنی.
روزهای روشنی داشتی و نوشتی. دمت هم گرم. ولی چرا زیر بار نمیروی که قبول کنی همه چیز گذشته و رفته؟
یاد خاطراتت افتاده ای؟ یاد بوی دریا و باز نشدن چشم هایت بدون عینک آفتابی؟ میدانم. این ها هم قسمتی از کار جمعه هاست. میدانم وقتی از خواب بیدار شدی، دلت رفت سمت دریا و صدف های دو کَپّه ای. روزهایی که پوستت عین چسب میشد و مدام باید دوش میگرفتی، این ها هم قسمتی از داستان آب و هوا بود.
یاد عکسی افتادی که نسخه ی رنگی اش، ناخواسته پاک شد و فقط نسخه ی ویرایش شده اش ماند؟ میدانم. ولی مطمئن باش زیبایی به هر رنگی که در آمده باشد، باز هم زیباست.
ما زیبا بودیم؟ چشم هایی که پر از نوازش ِزندگی باشند، قطعا زیبا هستند. چشم هایی که در شهر کتاب می گشتند، چشم هایی که سوغاتی میخریدند، چشم هایی که از دلتنگی اشک میریختند، مگر میشود زیبا نباشند؟ چشم هایی که دوست داشته اند و دوست داشته شده اند ، مگر میشود مظهر زیبایی نباشند؟
اما دیگر وقت رفتن است؛ حتی اگر پر از دلتنگی ات کرده باشد. تو خودت را میشناسی. از دلنازکی ات خبر داری. سعی کن قوی باشی. آه...
آفرین شرمنده ی تک تک شماست که غمگین تان کرده. این خلاصه ی تمام این نوشته است.
شیزوکوی نازنینم، دختر شیرینم، تو از جنس منی و تا ابد همراه من. تو خود وفایی.
حالا دستت را به من بده؛ وقت رفتن است.
خوشحالم خیلی...ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90