بهار ِ نو

خرید بک لینک

نوشتهی ثبت موقت را حذف کردم. خستهام چشمانم میسوزد و قرمز شده. از آدمها تعجب می کنم. از رفتارهایشان، تصمیم ها و احساسات شان. دلم میخواهد از مهرنوش و راضیه و فائزه و مریم جدا شوم و به قسمتی از خوابگاه پناه ببرم که هیچ کدام شان نباشند. خدا رو شکر فائزه دو روز دیگر به خانه میرود. تحمل بعضی از آدمهای خوابگاه واقعاً سخت است. تنهایی بسیار بسیار شیرین تر و راحت تر از بودن با آنهاست. دلم میخواهد لاک بزنم. زودتر دانشگاه را تمام کنم و دیگر هیج رابطهی دوستانهای با کسی نه در محیط کاری و نه در محیط تحصیلی آینده برقرار نکنم. با همکاران و هم کلاسی های آینده فقط و فقط در محیط کاری و درسی ارتباط داشته باشم و محدود به همان موارد. مواظبت از روابط وقت گیر و بسیار انرژی بر است. انقدر خسته ام که نمیتوانم. مثل رابطه ام با سکینه و مریم و عاطفه و زهرای خوابگاه نور. به همان سه ماه و هفت هشت هفته ختم شد. هرچقدر کمتر بهتر

چند روزی بیشتر از سال ۹۹ نمانده. خدا رو شکر حداقل چند روزی از بهمن و اسفند را به شیراز آمدم. سختی هایی داشت و دارد ... اما خدا رو شکر آمدم و هستم. خانه هم سختی هایی داشت و میدانم خواهد داشت. دلم لاک زدن میخواهد اما هیچ رغبتی هم ندارم. دلم سبزه سبز کردن و تخم مرغ رنگ کردن و کلاه قرمزی دیدن می خواهد اما حوصله شان را ندارم. سارا خوابیده ... امیدوارم الان در خواب باشد؛ خواب ِ آرام و راحت. بعد از مدتها شروع کردم نوشتن و با این حال ذهنم خالی ست. فائزه هی روی تخت از این پهلو به آن پهلو میشود. دلم نمیخواهد کسی غریبه ای بپرسد جایزه هایی که میسازم چه هستند... حتی یک دهم تعداد سوال هایی که از من میشود را از خودشان نمیپرسم ... دقت در زندگی و رفتارهای بقیه و واکاوی از آن چه لذتی دارد؟ در هر حال تنهایی را به سپری شدن زمانم همراه با این آدمها در یک اتمسفر تر

خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 182 تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 20:14

صفحه بندی