صدای قطار

خرید بک لینک

دلم کیک میخواد. لازانیا میخواد. پیتزا پپرونی میخواد. دلم فیلم سینمایی قشنگ و آرومی میخواد؛ مثل باغ کلمات، مرا با نام خودت صدا کن، مثل غریبهها. گشنهمه. هم معدهم خالیه هم روحم. کتاب هست؛ شوق خوندن نیست. وقت هست، بگردم پیدا میشه ولی حس ِ خوندن نیست. گاهی مثل امشب حس خوندن مجلهی روایت یه لحظه میاد منو از زیر پتو بیرون میکشه، تا اونجایی پیش میبره که یکی از شمارهها رو بیرون میارم ولی در ورق زدن متوقف میشه. ویولن زیر تخت خوابیده، ماههاست. از سارا دورم و شوق زندگی، کتاب خوندن، غذا پختن، دنبال فیلم سینمایی خوب گشتن و دانلود کردن همه ازم دورن. شیراز تو عکس هاست و رو صفحهی گوشیم در آب و هوا. هروقت بخوام پام رو از در بذارم بیرون از چند روز قبلش غصهم میگیره که بازم باید برم بیرون؟ ولی وقتی میرم شهرکتاب دلم یکم باز میشه. کاغذرنگیها و کاغذ کادوها رو میبینم، کتاب ها رو میبینم و دلم یکم باز میشه. الان بیحوصلهام، خستهم، آه دورم. گشنهمم هست.

امروز امتحان سمشناسی داشتیم. سهشنبهی هفتهی دیگه انقلاب و چهارشنبهش بانک خون. به خودم نمیرسم. به لباسم، سر و وضعم، روحم، جسمم. شاید الان به خاطر امتحانات و فشار کاری و pms به هم ریختم. قبلاً این سوال مدام اذیتم میکرد؛ میخوای تو زندگی ت چیکار کنی؟ تا آخر تو آزمایشگاه کار کنی؟ نه قبلاً نمیتونستم بپذیرم. نمیخواستم. الان هم وقتی اطلاعیه آزمون استخدامی رو میبینم با خودم فکر میکنم خب آزمون میدیم، ممکنه قبول بشیم بعدش چی؟ سی سال کارمندی. بده؟ نه، خیلی هم خوبه. ولی من اینو نمیخواستم. هیچ وقت تو زندگیم نخواستم کارمند ادارهای بشم. ولی زندگی خرج داره اون هم وقتی بخوام مستقل باشم؛ خیلی خیلی خرج داره. اینجاست که کارمندی خوب به نظر میاد، به خاطر حقوق ثابت و خوبش. آه. ولی روحم چی؟ تا آخر عمرم سرگردونه. مطمئنم. همین الان هم میتونم درس رو کنار بذارم، نخونم، بیخیال بشم ولی چیزی رو از پیش نمیبره. در طول شبانه روز بارها صدای قطار میاد. میدونم تغییر کردن آدمها چه حسی داره. وقتی میبینم تهمینه کتاب نمیخونه، به جای اینکه دم خونه مجله پست بشه ظرف و وسایل و لباس پست میشه دلم میگیره. وقتی میدیدم موضوع صحبت و بحثی هست که من ازش جا مونده بودم دلم میگرفت. مثل روزی که تو همین اتاق نشسته بودم و فهمیدم بدون اینکه به من بگی زینبیه میرفتی. اون روز روی فرش نشسته بودم و هی سوال تو ذهنم میچرخید من چرا اینجام؟ چرا شیراز نیستم؟ چرا پیشش نیستم؟ چرا به من نگفته؟ من حسودم. خیلی حسودم. دلم نمیخواد چیزی باشه ازش جا بمونم مثل یک سوال، جواب های درست، محاسبه ی نمره، ارشد، طرح تو شیراز و ... ولی کدوم شون واقعاً از ته دلم برام ارزشمندن؟ طرح رفتن تو مناطق محروم و مفید بودن در جایی که بیشتر بهم نیاز دارن خیلی بهتره، پس چی باعث میشه گریه کنم از اینکه نمیتونم طرحم رو شیراز بگذرونم؟ از اینکه تو میتونی ولی من نه و فقط به خاطر اینکه اونجا کنکور ندادم. شاید برای خیلی هایی که هیچ فرقی براشون نداره منطقی باشه و انقدر الگم شنگه راه انداختن بیهوده به نظر برسه ولی برای من مهمه بهم اختیار بدن که خودم انتخاب کنم نه سهمیهی کنکورم که به واسطهی جبر جغرافیایی ای ایجاد شد که من هیچ دخالتی تو اون نداشتم. برام مهمه بتونی با من هم از درس ها و تکلیف ها و امتحانات حرف بزنی، مجبور نباشم دور از تو طرح برم و یکی مون شیراز باشه و یکی دیگه دورتر! تحمل همین دوری برامون بسه. بیشتر اوقات اصلاً اصلاً دلم نمیخواد ارشد بخونم، حداقل ارشدهای رشته های علوم آزمایشگاهی چون علاقهی وافری به حفظیجاتش ندارم نظرم خیلی سطحیه، حتی اگه جای کشف و تحقیق هم تو ایران باشه که نیست؛ علاقهای به کشف و تحقیق در علم ندارم. ارشد های رشته های علوم پزشکی عین کارشناسی هاش یه مشتی میرزابنویس و تو سری خور بار میاره حتی سطح مقالهها و تحقیقات هم به خاطر تحریمها و سطح دانشگاه ها افتضاحه ولی جو رقابتی ناخودآگاه منو واردش میکنه، میدونم اگه واردش نشم تو همون زمان ِ حرف زدن با من دربارهی ولو چیز مزخرفی مثل ارشد رو با بقیه صرف میکنی و من خیلی حسودم! تو هم حق داری نمیشه که به دنبال علاقهم برم و تو هم با من که بیارتباط به موضوعم دربارهی اون مسائل حرف بزنی. یه بار تو کوچه بودیم و با هم از درس و دانشگاه حرف میزدیم. بهم گفتی رودابه چند ترم درس نخوندی کتاب خوندی چی شد؟ تو هم درس هات رو میخوندی و هم کتاب میخوندی. چه فرقی با هم داشتیپ جز اینکه من تو درس خوندن عقبتر بودم؟ به نظرم حرفت منطقی و درست اومد. من میتونستم هم درس بخونم هم کتاب بخونم و همین کار هم کردم ولی مثل دقت نکردم تو کمتر وقت میکنی کتاب بخونی چون درس خوندن، ساعتهای جزوه نویسی، مطالعه، خلاصه نویسی و نکته برداری و هزار کوفت و درد و خستگی داره؟ جانی برای کتاب خوندن میمونه؟ البته آره میشه متوسط بود و هم کتاب رو داشت هم درس رو. ولی کدوم مون به حد وسط قانعیم؟ ... من حتی نمیدونم علایقم جز خوندن و نوشتن و بافتن و دوختن چیه! میخوام چیکار کنم کجای دنیا رو بگیرم؟ اگه ارشد نخونم چه غلطی بکنم؟ برم بیمارستان کار کنم؟ آره اون که میشه زندگی کارمندی ولی پیش بردن زندگی مون بهش نیاز داره. اینکه روی پای خودمون بایستیم نه بقیه.

منم عین بقیهم. پوچ، بیمعنی، خالی، بیحوصله، خسته. وارد رقابت های الکی میشم. گاهی با خودم میگم اگه الکیه پس بقیه چرا حرص میخورن؟ برای یه سوال کم و زیاد غصه میخورن؟ فقط غصه خوردن ِ من عجیبه؟ آره چون بقیه از اول اون شکلی بودن ولی من تغییر کردم. تغییرات عجیبن. ولی به نظر من تغییرات طبیعین. خیلی خیلی طبیعین ولی گاهی دردناک و گاهی شیرین. اما ثابت موندن و همیشه یک جور رفتار کردن عجیبه، برام عجیبه چون این آدمهایی که تو زندگی شون از به بسم الله تا آخر عمرشون رو یه خط نموداری حرکت کردن همیشه میدونستن چی میخوان و هیچی از درون اونا رو نخورده که نه این زندگی ِ من نیست! نه این شغل ِ آیندهی من نیست! نه این هدفِ من نیست! آه خوش به حالشونه و من هرچقدر بخوام خودم رو شبیه شون کنم یه دلقکِ مسخره م. چون تهش حتی اگه خودم تو آینه خودم رو نبینم تو میبینی. ولی اینا طبیعیه سارا. اینکه من تو کارنامهم هم معدل ۱۳ دارم هم ۱۹ طبیعیه وقتی حتی هیچ معدل ۱۷ و ۱۸ ای ندارم. چون شخصیتمم همین شکلیه. حد واسط های من گاهی گم میشن. در نهایت واقعاً نمیدونم با زندگیم میخوام چیکار کنم و چرا انقدر معطلم! وقتی درس میخونم وقت زودتر میگذره، راحت تر میگذره، عذاب وجدان ِ گذشتن ِ عمرم دور میشه چون میتونم وجدانم رو خفهش کنم من درس دارم! حتی اگه برای کار کردن تو آزمایشگاه آفریده نشده باشم ولی درس دارم پس ساکت باش! آه. چی میخوای رودابه؟ فقط میخوام زمان بگذره حتی اگه بعداً پشیمون بشم بیست و دو، سه سالگیم رفت بدون اینکه بفهمم به کدوم هدف ِ شغلی نداشتهم داشتم میرسیدم! چقدر چرت و پرت نوشتم. چرا من هیچوقت سرم از این همه نگاه کردن به گوشی گیج نمیره و منفجر نمیشه؟ ساعت ۱ و ۴۶ دقیقه شبه و همچنان مشغول چرت و پرت نوشتنم. یکم سرم داره گیج میره ولی من خیلی پرروام. انقدر که یخ میزنم ولی لباس درست و حسابی نمیپوشم. سرم گیج میره و چشمام میسوزه ولی گوشی رو خاموش نمیکنم برم بخوابم. آه. آخر و عاقبتت چی میشه بچهجان؟ میمیرم.

خوشحالم خیلی...

ما را در سایت خوشحالم خیلی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: جمعه 26 دی 1399 ساعت: 5:38

صفحه بندی