
کوهی از خستگی و احساسات منفی ام. چه کسی درکم میکند؟ هیچ کس.اصلا انگار هیچ کس به فکرم نیست. حتی خودم. تنم دلش میخواهد فریاد بزند ولی چه فایده؟سرم درد میکند. از صبح تا شب باید بدَوَم. بدون استراحت. بدون خواب و خوراک. بدون زندگی.از همه ی آدم ها دلگیرم. از مامان، از اعضای خانواده، از دوستانی که هر کدام جایی دور افتاده اند، یا نیستند یا هستند و مجال دیدن شان را ندارم، از استاد راهنمایم برای روز هایی که سرش شلوغ است و مضطربش کرده. از همه شان دلگیرم.از خیابان ها و اتوبوس ها کلافه ام. چه قدر باید ریخت ش...
ادامه مطلب