
شیزوکو ، دستت را به من بده؛ وقت رفتن است. آفرین، قرار نبود تا اینجا پیش بیایی. قرار بود فقط بنویسی، حتی اگر شیزوکویی نباشد. قرار نبود با احساساتت، آن هایی که تو را میخوانند بیازاری. قرار نبود غصه دار تر شان کنی.روزهای روشنی داشتی و نوشتی. دمت هم گرم. ولی چرا زیر بار نمیروی که قبول کنی همه چیز گذشته و رفته؟یاد خاطراتت افتاده ای؟ یاد بوی دریا و باز نشدن چشم هایت بدون عینک آفتابی؟ میدانم. این ها هم قسمتی از کار جمعه هاست. میدانم وقتی از خواب بیدار شدی، دلت رفت سمت دریا و صدف های دو کَپّه ای. روزهای...
ادامه مطلب